برای تازه شدن دیر نیست
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ! تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... ! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم به چشمانم بنگر و انگاه بگو باورت نکرده ام به گریه هایم تا هنگام سحر به اوای بی قراری ام تا مرز اعتراف به زلالی باکی عشق به فریاد نگاهم نامید تو را بارها وبارها توجه کن و انگاه بگو تو را باور ندارم تو را نمیشناسم تو را نمیفهمم به جنبش لرزان لبهایم وقتی انقدر به تو نزدیکم و از تو دور وقتی میخواهم بگویم محبوبم مهربانم بیگناهم بنگر و انگاه بگو تورا نمیبینم تورا ندیده ام تو را نخواهم دید به تقلای بی وقفه ام نظر بیافکن و ببین چگونه در ویرانه ای از عشق و صفا میخواهمت و حلقه های درشت انتظار را به اسارت زمان در می اورم رهایم مکن! تنها این را می دانم، که غریبانه با قلبم آشنا شدی و ماندگار! وجودم را با عشقت آمیختی و حضورت را در قلبم جاودانه کردی... آمدی و مرا افسون نگاه سبزت کردی.... پس ای افسونگر عاشق.... بمان تا ترانه عشق را برایت بسرایم، تا بهـــار را با دستانت وسعت بخشم، تا با هــم، ترانه ساز آواز چکاوک ها باشیم.... یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاش و میکشم بهش بگید اگه یه روز نبینمش دق میکنم دل و براش قربونی با دلیل و منطق میکنم بهش بگید اگه بخواد همیشه عاشق میمونم تموم شعرام و براش با اشک و هق هق میخونم یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاش و میکشم من بی اون تمومه کارم اخه مثل اون و از کجا بیارممممممم بهش بگین اگه بخواد دنیا رو اتیش میزنم اونی که عاشق دو تا چشمای سبزشه منم بهش بگین که همه چیز به هم میریزه وقتی نیست اگه نباشه حتی مردن دیگه کار سختی نیست من بی اون تمومه کارم اخه مثل اون و از کجا بیارم مثل اونو از کجا بیارم همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد نییت رو واسه فال قهوه کردم ولی هیف عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد منو کشتی با اون خنجر دوریت عجبه چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد مگه تو بی خبری موم رو پریشون میکنم دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد دلت از بس پاک و سفیده مثل برف از خجالتت دیگه برف تو زمستون نمیاد تو دلم یه بار مهمونی بود تو اومدی درارو بستم از اونور دیگه مهمون نمیاد صدای بارون قشنگه وقتی به شیشه میخوره اما با غم نجیبه روی ناودون نمیاد دو سه بار واست نوشتم مثل اینه میمونی تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد یه عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد زندگی بازی شطرنجه و من منتظرم طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد گاهی وقتا انقدر اب و هوام ابری میشه که قد اشکای من از رود کارون نمیاد گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد اون که واسش تو شبا ستاره میشمری اهل نازه پس با یه خواهش نمیاد تو نامه ی اخری کلی دلیل نوشته بود چون تشنه ای مثل یاس تو گدون مثل بارون نمیاد لا اقل کاش راستشو واسم نوشته بود کاش واسم نوشته بود به خاطر او نمیاد کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد شکستم و تو یمن با تو بودم اما تو افسوس
به بودن من نکردی عادت تو پر کشیدی من پر شکستم تو ساده بودی من ساده ماندم تو با من از شب گلایه کردی من بی تو تا صبح از خونه خوندم چشمای سردت دنیای من بود اما تو هیچ وقت باور نکردی شکستم و تو یه لحظه با گریه های من سر نکردی من با تو بودم وقتی که آروم پشت نقاب آیینه سوختی کاش وقت رفتن بهم میگفتی اون همه عشقو به چی فروختی با گریه های من سر نکردی من با تو بودم وقتی که آروم پشت نقاب آیینه سوختی کاش وقت رفتن بهم میگفتی اون همه عشقو به چی فروختی سلام به همه ی دوستای گلم منو میبخشید که آپم یه کم طول کشید باور کنید اصلاْ فرصت نمیکردم حالا که اومدم البته میخوام که با یه آپ قشنگ بیام پیشتون تا شما راضی باشین به هر حال نظر یادتون نره میخوام نظرات این پست از همیشه بیشتر وبیشتر وبیشتر باشه عزیزانم نظر زیاد بدین باشه این یه قسمت از آپمه اون قسمت دیگشم که به نظر خودم خیلی بهتر میشه سر فرصت واستون میزارم ولی بازم میگم نظر یادتون نره از ۱۰ نظر کمتر ندین تا من خوشحال بشم. حق نگهدارتون
عشق را دوست دارم دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین
ه لحظه
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........ یه روز قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم
-----------------------------------------------
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
----------------------------------------------
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که
| Design By : Night Melody |

